تبليغاتX
آناستازیا
 

می دانست . .

حتی می دانست اگر اثبات کند جزایشان رجم است !

اما، برای اثبات شهادت 4 مرد عادل لازم بود.

در حالی که او، جز 4 کلاغ روی درخت ِ برفی که از پنجره ی باز همه چیز را دیده بودند، شاهدی نداشت !

اما او که می دانست؛ چطور می توانست تحمل کند؟

فکر کرد شاید در قبر تحمل همه  چیز آسانتر باشد !

فردا صبح، از پنجره ی اتاق جسد زنی را دیدند. زنی که از درخت برفی خود را دار زده بود !

 

 

+     توسط خاطره 

 

به مسیح سوگند، من مسلمانم . .

در دین من زنا جرم است . .

و

جزایش، سنگسار !

 

+     توسط خاطره 

 

چاقوی مرگتان را هم بوسه می زنیم آقا . .

فقط کافی ست که مست نباشد . .

بوی الکل حالم را به هم میزند . .

و مرگ را هم زهرمارم میکند !

 

+     توسط خاطره 

 

من خوشبختم.

 

+     توسط خاطره 

 

شب کوتاه نبود شاید؛ اما در زمانی کمتر از فاصله ی برق تا رعد نطفه ی من بسته شد.

خدا هنوز تصمیم نگرفته بود که من نسخه ای از آدم باشم یا حوا.

ولی سرحال بود؛ شور میزد و ماهور؛ که غمزه ی شیطان هوش از سرش ربود و فالش اش شد من!

دختر بهار. دختری که با گناه زاده شد.گناه بزرگ ِ دختر بودن.

من هم حوایی شدم. لیک حوایی بی آدم. سیبم را چیدم و از بهشتم رانده شدم.

بهشت من باغهای سبز و آبهای جاری و میوه های شیرین و حوریان و غلامان خوش صورت نداشت.

بهشت من آرامشم بود و من به حکم حوا بودن سیبم را چیدم و به جرم چیدن سیبم از بهشتم رانده شدم.

بین میلیونها آدم بی حوا؛ میلیونها محتلم؛ تنها ــ خسته ــ گریان ــ ترسان

من ماندم و ناسوتی بی انتها.

در میان آدمهایی به هیبت ابلیس خوش سیما.

سوره ای شدم. سوره ی فحشا.

هر آیه ام شبی بود تلخ و طولانی. بلندترین ِ آیه ها.

سوره ای شدم : ذلک الانسان لاریب فیه هدی للمتقین.

 

 

+     توسط خاطره  | 

 

عکسی در دفترم می کشم . . کنارش می نویسم . . this is me . .

عکس را جلوی آینه می گیرم . . لبخند می زند . . به عکس نگاه می کنم . . لبخند می زند . .

نسکافه ای تلخ و غلیظ درست می کنم . .

دفتر را باز می کنم . . عکس ام همچنان می خندد . .

نسکافه را که می بیند . . باز لبخند می زند . .

به گمانم او هم یک جرعه می خواهد . . یک جرعه از نسکافه را آرام در دهانش می ریزم . .

جوهر پخش می شود . . لبخند محو می شود . .

من دیگر نمی خندم . . حتی در آینه . .

                                                                 قهوه ی تلخ را چه کسی در دهانم ریخت؟

 

 

+     توسط خاطره 

 

دلم گرفته . . کاش الآن اینجا بودی عزیزم . . کاش می دونستی که الآن چقدر دلم گرفته . .

عزیز دلم شبت آبی . .

 

+     توسط خاطره 

 

چشم به فرش دوخته بودم . . گویا دنبال چیزی می گشتم . . دنبال خودم شاید !

آنقدر نگاه کردم که کم کم فرش محو شد. دیگر فرش را نمیدیدم . . اتاق و دیوارها را، حتی خودم را هم نمیدیدم

گویی اصلاْ دیگر در آن اتاق نبودم ــ یا نه. در آن اتاق بودم ولی در پنج سال ِ پیش!

شاید خرداد ماه. آری، دهم خرداد ِ پنج سال ِ پیش.

هنوز صدای تلفن را می شنیدم. الو. ولی تو آن طرف خط نبودی. صدایی زنانه بود. خواهرت بود گویا.

تو نبودی. صدا، صدای تو نبود. و بعداز آن دیگر هرگز نبودی.

یا نه، من سه سال بعداز آن، در هفده آذر بود که با تو آشنا شدم.

ولی آن روز ــ ده خرداد، کسی باید می بود، که پشت خط نبود. و از آن روز به بعد هم هرگز نبود.

می شناختمش.

او تو نبودی. تو سه سال بعداز آن بود که آمدی. و حالا تو نیز نیستی.

دهم خرداد ِ پنج سال ِ پیش، روزی که از آن روز به بعد او دیگر نبود (می گویم او، چون حالا خوب می دانم که آن روز تو نباید پشت خط می بودی. او بود که باید می بود، اما نبود. و بعداز آن هرگز نبود.) سنگینی ِ نبودن ِ نفس هایش، نفس هایم را سنگین و ریه هایم را اذیت کرده بود . .

چشم هایم تار شده بود . .

و خنده بی معنا، روی صورتم ماسیده بود . .

و من حظورم را ــ هستی ام را حس نمی کردم.

خلسه ای تلخ. ضرب سیلی. سرگیجه.

با آن سیلی تلخ بود که پرت شدم داخل خلاء یی بی انتها.

بعداز آن سیلی ــ همه جا تاریک بود. سیاه ِ سیاه. گیجی ِ تلخی در سرم. بی حسی ِ محض در تمام وجودم.

بعد. روزی. جایی. نمی دانم کِی یا کجا. صدایش را شنیدم. صدا ــ صدای او بود. ولی او نبود. نه. اشتباه می کردم. صدا ــ فقط شبیه صدای او بود. و صاحب صدا کسی بود که می توانست دوستی مهربان باشد.

دوستی مهربان شد.

ولی من عاشق شما شدم آقا.

تمام زمستان شما گرمم کردید. تمام آن زمستان ِ زیبا شما در کنارم بودید. هر روز ــ هر شب.

بعد، وقتی مطمئن بودم دستتان را کشیده و رفته اید ــ دستی التماس حظور دستم را کرد. آن دست، دست شما بود. خوب می دانم.

دستتان را که گرفتم گرم بود. یا نه. داغ بود. داغ ِ داغ. درست به داغی ِ خون ِ درون ِ رگ های من.

بعد شما دستتان را از دست من بیرون نکشیدید. ولی دستتان کم کم سرد شد. سرد و سردتر.

تا اینکه عصر آن روز ِ گرم ِ تابستان از سرمای وجودتان یخ کردم. اشک هایم قندیل بست. نوک قندیل ها تیز بود. زخمی ام کرد. زخمی خونریز. خونی داغ. آنقدر داغ که دوباره تمام بدنم گر گرفت.

و من دوباره عاشقتان شدم. ولی اینبار عشقم ضربدر دو بود. چون یک بار قبلاً عاشقتان شده بودم ــ و یک بار هم الآن.

اینبار شما هم دوستم داشتید.

می دانم. می دانم. شما تمام ِ آن زمستان ِ زیبا هم عاشقم بودید. ولی فقط قلباً. و چه زیبا. و چه مهربان. با تمام وجود. با تمام احساس.

و الآن، در گرمای طاقت سوز ِ این تابستان که همچنان دوستم دارید. ولی اینبار با تمام ِ سرمای وجودتان.

می دانید آقا؛ نمی توانم پیشتان بمانم. باید بروم. آخر من تحمل اینهمه سرما را ندارم.

خون درون ِ رگ هایم منجمد می شود وقتی که عزیزم نمی گویید. وقتی که تمام ِ دوستت دارم گفتن هایتان را از من دریغ می کنید.

آقا، می شود مرا ببخشید؟ آقا، لطفاً مرا ببخشید.

ببخشید که باید بروم. آخر می دانید، نمی توانم اینجا بمانم و یخ بزنم. زندگی به خودی ِ خود تلخ و سرد و طاقت سوز است. دیگر دلیلی برای مکرر کردن ِ این سرما وجود ندارد.

آقا؛ گاهی به یاد خواهید آورد که دوستتان داشتم؟

حتی! اگر قول بدهید که هیچوقت فراموش نکنید، به شما رازی را خواهم گفت:

می دانید آقا؛ من هنوز هم دوستتان دارم.
دوستتان دارم.

و یکبار، این بار واقاً برای بار ِ آخر (می بوسمتان)

خدانگهدار آقا.

1388/5/5

 

+     توسط خاطره 

 

آقا
بابت sms صوتی زیبایتان دعا به جان همایون می کنم.
مرسی آقا. مرسی.

 

+     توسط خاطره 

 

+ دلم می خواد دلم نخواد
ــ مگه چی دلت می خواد، که دلت می خواد دلت نخواد؟
+ دلم میخواد دلم هوای سرد نخواد. دلم میخواد دلم nec نخواد. دلم میخواد چشامو ببندم . . . . بخوابم بعداً بیدارشم
ــ هوای سرد خوب ِ . nec بد ِ . خواب خوب ِ . بیداری بد ِ . نمی دونم
+ من همه رو می دونم که نمیدونم

 

+     توسط خاطره 

 

تو باطریی ــ آدم شارز می شه ــ من ماشازرت می دم ــ می ری پاشاز ــ شوفاز می خری

 

+     توسط خاطره 

 

حوا بدکاره . .  آدم زنباره . .  وای به حال ما که از نسل قابیل ایم . .

 

+     توسط خاطره 

 

کمد لباس
سفید، سیاه، خاکستری
چقدر شخصیت ؟؟

 

+     توسط خاطره 

 

ساعت 3:04 ،
نقابم را بر می دارم
با بوسه ای طولانی بر لبان عزرائیل

 

+     توسط خاطره 

 

چه تلخ است
پنهان شدن از دست تنهایی
در اتاق !؟

 

+     توسط خاطره 

 

بیا دلمان برای هم تنگ شود . .

آنوقت با نوای فلوت، با دل ِ تنگمان، هم دردی کنیم. و بعد مرحمی از ویلن سل بر رویش بگذاریم و با صدای سنتور به خواب فرو رویم . .

ولی قول بدهیم که در خواب همدیگر را ببینیم. و قبل از بیداری، تکه ای از خود را در خیال هم جا بگذاریم، تا همیشه در خیال هم زندگی کنیم . .

گاهی دلتنگ ِ تکه ی گم شده مان شویم. و شاید در جستجوی تکه ی گمشده یا جا مانده مان، دوباره مسیرمان به هم گره بخورد . .

و شاید وقتی دوباره همدیگر را دیدیم، یکدیگر را به جا آوریم. و یا شاید هم هرگز به یاد نیاوریم و به جای آن دوباره عاشق هم شویم . .

و دوباره دلتنگ شویم، و دوباره جا بمانیم پیش هم، و دوباره هم را بیابیم. و تا دنیا دنیاست، در هر بار تولدمان، دوباره هم را بیابیم و عاشق هم شویم و دوباره گم شویم در خیال هم . .

تا شاید روز آخر دنیا، یا نه، فردای روز آخر دنیا . . نمی دانم . . یعنی، همان روزی که قیامت می نامندش . .

(آخر می دانی، قیامت من روزی بود که تو را یافتم. یا نه، نه. روزی بود که تو را گم کردم. یا شاید هم روزی که تکه ای از من، در تو جا ماند. و یا شاید هم، روزی که پیش تو خود را گم کردم و برای همیشه کم شدم ــ ناقص و گم شدم)

خلاصه هرچه که باشد . .

تا شاید در آن روز محشر کبری، وقتی که همه دنبال ِ کسی می گردند، ما هم بدون اینکه هم را بشناسیم، به دنبال هم بگردیم. تا بلکه اگر یافتیم، یا یکدیگر را بشناسیم و یا شاید هم دوباره عاشق هم شویم و یا به یاد آوریم که :

من همان حوا، و تو همان آدم روز الستی !

آنوقت تو دوباره با من قهر کنی که: با خودخواهی ِ خود، باعث رانده شدن ِ خودم و تو از بهشت شدم. و آنوقت، من هی روژ لب با طعم سیب به لبانم بمالم که شاید تو قهرت را بشکنی و بخواهی یک بوسه بر لبانم جا بگذاری

یا شاید هم یک بوسه از لبانم برداری و برای روز مبادا ذخیره کنی.

و آنوقت، من هی نگذارم و تو دوباره قهر کنی و من گریه کنم و تو دیگر ندانی چه باید بکنی . .

و sms بزنی که اصلاْ بعداز این هیچ وقت هیچ کاری نخواهی کرد، تا ناراحتم نکنی. و هیچ وقت، هیچ حرفی نخواهی زد تا سنگینتر باشی !

و اینبار، من قهر کنم. و تو منت کشی نکنی. و من هم پا پیش نگذارم. و از پیش هم برویم.

و بعد، دلتنگ ِ هم شویم. و بعد، در خواب قرار بگذاریم. و سر ساعت 3:04 سر پیچ شیرینترین رویا همدیگر را ببینیم . .

و بعد، تکه ای از خود را در خیال هم جا بگذاریم. و در خیال هم زندگی کنیم.

و شاید هم در آن پریشانی رستاخیز، نه فرصت دلتنگی داشته باشیم و نه حال و هوای عاشقی و یاد آشنایی روز الست افتادن.

نمی دانم، ولی به هر حال، بیا دلتنگ هم شویم . .

1388/5/5

 

+     توسط خاطره 

 

آینه ی اتاق . . شکست . . تنهایی هزار تا شد . .

 

+     توسط خاطره